تاريخ : پنج شنبه 21 دی 1391 | 18:37 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : دو شنبه 15 آبان 1391 | 10:50 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : شنبه 18 شهريور 1391 | 19:24 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 3 شهريور 1391 | 19:41 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

حق این دانش آموز صفر است یا بیست؟

( به ادامه مطلب بروید )


برچسب‌ها: حق این دانش آموز صفر است یا بیست , طنز جالب , جالبترین طنز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 16 فروردين 1391 | 13:7 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد .

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیل های خود را چک کند .

اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را بر نقش زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت .

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!

 
  

برچسب‌ها: نامه ای از دوزخ , طنز جالب , زیباترین طنز , زیباترین وبلاگ ,

تاريخ : یک شنبه 13 فروردين 1391 | 19:3 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن :

در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده

در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده

 

اگر مد خفن مدل هچل هفتی بزنن:

(به ادامه مطلب بروید)


برچسب‌ها: قضاوت مردم درباره پولدارها و پول ندار ها , طنز جالب ,

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 12 فروردين 1391 | 9:5 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

فرق احمق و دیوانه

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!


برچسب‌ها: فرق احمق و دیوانه , طنز جالب , ,

تاريخ : دو شنبه 2 فروردين 1391 | 5:27 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادی مسخره اش می کردند . ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد . بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.

مرد عاقل گفت :مساله ای نیست ! ساده است ٬ وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن . اگر کسی ادعا می کند که ” این آدم مقدس است “٬ فوری بگو ” نه ! خوب می دانم که گناهکار است٬ ” اگر کسی بگوید ” این کتابی معتبر است “٬ فوری بگو ” من خوانده و مطالعه کرده ام “٬ نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو ” مزخرف است !”٬ اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است ” راحت بگو ” این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد”. انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا.

بعد از هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : ” ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد . نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند . چه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیل گر و نابغه ی بزرگی ! ”

پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم . تو آدم ابلهی هستی !

تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند :” چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ پس او باید ابله باشد.


برچسب‌ها: طنز جالب , عاقل و دیوانه , داستان کوتاه , ادعا , تحلیل گر , استعداد , انتقاد , ابله ,

تاريخ : پنج شنبه 18 اسفند 1390 | 22:7 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

مردم چه می گویند ؟!

 

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟ پدر بزرگم گفت: مردم چه

می گویند؟!

 

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟ مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!

 

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت:  ....

(به ادامه مطلب بروید)


برچسب‌ها: حرف مردم , نظر مردم , مردم چه می گویند , طنز جالب , ,

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 16 اسفند 1390 | 8:54 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 215 صفحه بعد

.: Weblog Themes By VatanSkin :.