تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 17:28 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : یک شنبه 2 مهر 1391 | 16:26 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 18:18 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : چهار شنبه 17 خرداد 1391 | 8:8 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

 

توماس هیلر (مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال) و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.

هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.

او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.

 

پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.

”زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین”

Click here to enlarge



موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , نقش زنان در رشد شغلی مردان , توماس هیلر ,

تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1391 | 7:59 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

یه مرد ۸۰ ساله میره برای چكاپ.

دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه

نظرت چیه دكتر؟!

(بقیه داستان کوتاه در ادامه مطلب)

Click here to enlarge

 

 


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: ادعا , داستانک , داستان کوتاه , داستان کوتاه اموزنده ,

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 | 7:3 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

معنای تاج ها

وقتی موسی (ع) به آسمان رفت تا بخشی از کتاب مقدس را بنویسد ، قادر متعال از او خواست بالای برخی حروف تورات ، تاجهایی نقش کند.موسی (ع) پرسید : خالق هستی این تاجها به خاطر چیست؟ خداوند پاسخ داد : زیرا صد نسل دیگر ، مردی به نام اکیوا ، معنای حقیقی این نقش ا را فاش خواهد کرد . 

موسی گفت : تفسیر این مرد را نشانم بده . خداوند موسی (ع) را به آینده برد و او را در کلاس درس اکیوای روحانی گذاشت.

شاگردی پرسید : استاد ، این تاج ها برای چه بالای بعضی از حروف نقش شده اند ؟ اکیوا گفت : ((نمی دانم . فکر می کنم موسی هم نمی دانست . اما او از بزرگترین پیامبران بود و این کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمی توانیم تمامی دستورات خداوند را بفهمیم ، باید آن چه را که می خواهد انجام بدهیم . ))

و موسی از پروردگار عذر خواست .

Click here to enlarge


برچسب‌ها: معنای تاج ها , داستان موسی , داستان کوتاه ,

تاريخ : شنبه 3 ارديبهشت 1391 | 8:32 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت : ...

(بقیه داستان زیبا و آموزنده در ادامه مطلب)


برچسب‌ها: داستان مرد خوشبخت , داستان کوتاه , داستان آموزنده ,

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 18 فروردين 1391 | 9:50 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

سه زنی که به من پیشنهاد شد...

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت.

قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف.


برچسب‌ها: سه زن , داستانک , داستان کوتاه , پیشنهاد ,

تاريخ : یک شنبه 6 فروردين 1391 | 9:47 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

 

فراموش نکنیم

 

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه

می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن.


برچسب‌ها: فراموش نکنیم , داستان کوتاه , داستان اموزنده ,

تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1391 | 17:32 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

علم اندوزی

«لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».


برچسب‌ها: حکمت عشق , حکمت , زیباترین حکایت , حکایت جالب , داستان کوتاه ,

تاريخ : دو شنبه 29 اسفند 1390 | 11:10 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |


یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت از کوه راه می افتاد و عصا به دست به سمت دروازه شهر می آمد بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباختة عمو نوروز بود ...

 

(بقیه در ادامه مطلب)


برچسب‌ها: عمو نوروز , ننه سرما , داستان نوروز , داستان کوتاه ,

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 29 اسفند 1390 | 8:27 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

عبور از پل هاي زندگي

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.

از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت:

(به ادامه مطلب بروید)

 


برچسب‌ها: عبور از پل زندگی , دو برادر , داستان نجار , داستان برادر , داستان کوتاه , داستان اموزنده , ,

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 22 اسفند 1390 | 21:23 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادی مسخره اش می کردند . ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد . بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.

مرد عاقل گفت :مساله ای نیست ! ساده است ٬ وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن . اگر کسی ادعا می کند که ” این آدم مقدس است “٬ فوری بگو ” نه ! خوب می دانم که گناهکار است٬ ” اگر کسی بگوید ” این کتابی معتبر است “٬ فوری بگو ” من خوانده و مطالعه کرده ام “٬ نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو ” مزخرف است !”٬ اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است ” راحت بگو ” این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد”. انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا.

بعد از هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : ” ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد . نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند . چه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیل گر و نابغه ی بزرگی ! ”

پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم . تو آدم ابلهی هستی !

تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند :” چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ پس او باید ابله باشد.


برچسب‌ها: طنز جالب , عاقل و دیوانه , داستان کوتاه , ادعا , تحلیل گر , استعداد , انتقاد , ابله ,

تاريخ : پنج شنبه 18 اسفند 1390 | 22:7 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 215 صفحه بعد

.: Weblog Themes By VatanSkin :.