تاريخ : شنبه 14 بهمن 1391 | 14:45 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 13 بهمن 1391 | 9:54 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : سه شنبه 10 بهمن 1391 | 16:0 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 29 دی 1391 | 5:59 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | 13:1 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : پنج شنبه 16 آذر 1391 | 1:5 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

 

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره

بشی؟ نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.

دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی

اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد : به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.

بهش گفتم:

نمی تونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو

انجام بدی ، می تونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی ،

درخت هارو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.

اونوقت من به تو پول میدم و تو رو میبرم

جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون

تا برای غذا و خونه ی جدیدخرج کنن. مستقیم توی چشمام

نگاه کرد و گفت: چرا همون بچه های فقیررو نمی بری خونه ت

تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟

نگاهی بهش کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!

 Click here to enlarge


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: داستانک , منابع ارشد , منابع کنکور , سیاست , رییس جمهور , شغل اینده , فال , طالع بینی , ,

تاريخ : پنج شنبه 9 آذر 1391 | 9:11 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 3 آذر 1391 | 16:15 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : یک شنبه 28 آبان 1391 | 20:27 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : پنج شنبه 25 آبان 1391 | 1:9 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

 

   ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی

و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن،

فقط برای سیر شدن است

و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. 


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: داستان , داستانک زیبا , ایزدمهر , داستان اموزنده , زیباترین داستان , ساندویچ , کوتاه داستان , ,

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 17 آبان 1391 | 16:45 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

داستان کوتاه رضایت از زندگی

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد،

باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد.

هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه رضایت از زندگی , داستان کوتاه کوتاه , داستانک , ,

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 16 آبان 1391 | 22:46 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : دو شنبه 15 آبان 1391 | 10:26 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان،

ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره

در دستش بود گفت:

به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در

این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم. 


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: خواهر روحانی , یهودی , مسیحی , معامله , مسابقه , داستان جالب ,

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 10 آبان 1391 | 15:6 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 17:28 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

 

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف می کند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....

زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم درخشید.....

و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس اسید آن زهر آنچنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.

در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

 


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: شجاعت , داستان اموزنده , , نویسنده مشهور , خودکشی , زهر , کالین ویلسون ,

تاريخ : پنج شنبه 27 مهر 1391 | 18:53 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |


پیرمرد نشست کنار سفره و گفت: آخه زن یه حرف رو چند بار باید

بهت زد تا حالیت بشه مگه هزار بار بهت نگفتم من

ما...کا...رو...نی دوست نـ...دا...رم.

باید مثه دفعه ی قبلی بشقاب رو پرت کنم گوشه ی اتاق

تا شیر فهم بشی؟دفعه های قبلی حداقل شله نمی شد

این دفعه که دیگه حسابی گند زدی.

چرا چیزی نمی گی. همین جور نشستی منو نگاه می کنی که چی؟

مثلا می خوای مظلوم نمایی کنی نه؟ اه نمکم هم که نداره.

آب هم که سر سفره نیست.

پس تو چه غلطی می کنی توی این خونه.

پیرمرد جمله ی آخر را که گفت چند لحظه ای سکوت کرد اشک توی

چشم هایش جمع شد و به قاب عکسی که پای سفره به دیوار

تکیه داده بود نگاه کرد.

روبان سیاهی گوشه عکس پیرزن نشسته بود.

Click here to enlarge

 


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: داستان پیرمرد , داستانک زیبا , ایزدمهر , داستان اموزنده , زیباترین داستان , اگهی استخدام , اماکن مذهبی , گردشگری , سالمندان ,

تاريخ : چهار شنبه 26 مهر 1391 | 9:0 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1391 | 7:54 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : یک شنبه 23 مهر 1391 | 17:15 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : پنج شنبه 20 مهر 1391 | 14:27 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

 

تلفن زنگ زد و خانم تلفنچی گوشی را برداشت

و گفت : “واحد خدمات عمومی، بفرمائید.”

شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند.  


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: داستان امروز , مادر شوهر , جوان عاشق , دوست دختر , عشق من , واحد خدمات عمومی ,

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 17 مهر 1391 | 8:29 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 14 مهر 1391 | 8:48 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : پنج شنبه 13 مهر 1391 | 7:8 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : چهار شنبه 12 مهر 1391 | 8:2 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : سه شنبه 11 مهر 1391 | 9:53 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : دو شنبه 10 مهر 1391 | 8:35 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 7 مهر 1391 | 8:4 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |

قصر با شکوه

مرد با خودش فکر کرد خانه اش بی شباهت به یک قصر نیست!

خدمتکارها از هر طرف در رفت و آمد بودند؛ یک نفر بوقلمون و غذاهای رنگارنگ را روی میز تالار می چید و ...


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه و آموزنده ، ،
برچسب‌ها: حاجی فیروز , , قصر با شکوه , وام مسکن , وام اشتغال , فقر , کشتی کج , ازدواج اسان , اموزش بدنسازی ,

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 6 مهر 1391 | 7:43 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : چهار شنبه 5 مهر 1391 | 8:44 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1391 | 6:48 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : شنبه 1 مهر 1391 | 6:53 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : شنبه 1 مهر 1391 | 6:32 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : پنج شنبه 30 شهريور 1391 | 17:18 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 24 شهريور 1391 | 22:31 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : چهار شنبه 22 شهريور 1391 | 19:10 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 17 شهريور 1391 | 18:18 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : چهار شنبه 15 شهريور 1391 | 6:54 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : سه شنبه 14 شهريور 1391 | 17:32 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : پنج شنبه 9 شهريور 1391 | 15:39 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : چهار شنبه 8 شهريور 1391 | 23:38 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1391 | 22:26 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : چهار شنبه 1 شهريور 1391 | 23:17 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : یک شنبه 22 مرداد 1391 | 15:10 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : شنبه 21 مرداد 1391 | 7:2 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : یک شنبه 15 مرداد 1391 | 7:6 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : جمعه 13 مرداد 1391 | 12:2 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 6:49 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : دو شنبه 9 مرداد 1391 | 7:4 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |
تاريخ : دو شنبه 2 مرداد 1391 | 6:53 | نویسنده : ایــزدمهــــــــــــــــر |